Mittwoch, 8. Januar 2014

Gedicht 7


یادی از اُستاد جمالی


         روز و شب در فهم او همی سوختم     با او چراغ راه خود را برافروختم


من در زنخدایان مِهر بستم
که گویی ذاتاً بانو پرستم

دلم روشن بتعلیمِ جمالی
از او آموختم جانِ کلامی

که هر واژه بر آید از دهانم
چو پیوندی باشد با زنخدایم

چه زنخدایی حکایتی است از بُن
گاه چو جوجه سر باز زند از تخم

از دوستی با روانِ پاکش
تَر می کنم با آبِ دیده تربتِ پاکش

اغلب ز نوشتهایش بیادِ او
میکنم شاد در دل خاک جانِ او

در ایامِ  حیاتِ پُربارش
بودم شب و روز با کتابهایش

چه کنم شیفتهء این آیین ام
شوریده دلی در وصال با این دین ام

تَن در ندهم به هر مزخرف گویی
کان شاگردِ آن زنخدای پیرم

هر زمان سری زنم به آثارِ جمالی
مهمانِ او باشم برسمِ زنخدایی

گر هیچ رسی مرا بفریاد نرسد
آزاد کنم خود را ز جنگ با نرخدایی

خرسندام از درک این مقوله
بیم آن داشتم کنم ز آن کناره

که خویشان همه حاج و واج از من
انگشت بدهان نشسته در غم

گر محنت زده ای تنها و بی کَس
دشنام خوران از دوست و هر کَس

این مردم زبیخودی خامی
بیگانه شدند ز هر نیک نامی

با تزویر و دروغ، ریا
به هر رنگی در آیند با اشتیاق

همه سیاست باز و حیله کارند
مثل اسلامشان گاه این و آنند

همه در نکبت و فقر ز هم پیش گیرند
همه ز هوش و درایت سقراطِ حکیم اند

در رنج کشیدن هم چو پیلند
ز رنجِ خود عیسی نبی را هیچ گیرند

به هر تغیرِ شکل آمادهء خیزند
مثل ویروس خالی از دین و کیش اند

حتماً زادهء مادر خویش اند
از فرهنگ چادر و ریش اند

مقدس زاده از هر پیامبر
اُفتاده ز عرش پایبندِ هیچ اند

قرنها این بی خرادان در خوابند
زنانشان پایبندِ روبند و حجابند

در شوره زارِ فرهنگ تک خدایی
زیرِ خاکسترِ جهل و ترس بی خیالند

دریغا ز مَرد که نام اینان بُود
دریغا که ایران مال اینان بُود

مگر زن در این عالم بشر نیست
مگر زن اِختیارِ پیش و پس نیست

مگر شیرین ز عشقِ خسرو تا تیسفون نپیمود
مگر خسرو ز شیرین مرامِ زنخدایی را نیاموخت

که خسرو مردی عیاش و هوس باز
بود در هر عشرتکده بر او همی باز

خدایا فرهنگ نرخدایی در زن و مرد
کرده عرصه را بر آزادهگان همی تنگ

من نمیدانم این مارخواران چه خواهند
مگر طلبی دارند این بی وطنان از وطنِ من

خواه نا خواه آمد این بلا بر سرمان
تا کی بشینیم به اُمیدِ اصغر و اکبرمان

سی پنج سال گذشت از حکومت ملایان
شده ایران در جهان کشورِ گدایان

با اعتقادات همین مردمِ شریف
شده وطن هم چو لاشه کم و بیش

بر آشفته خروشیدم به آنان
که تا کی در بند هستید ای نادانان

از چشمهء عشق زنخدایان
عاشق ذراتِ این جهانم

از عمرِ من هر چه هست باقی
در آرزوی وصال با هفت هزارساله گانم

انجا که نطفهء زنخدایان
بسته شده از عشق و عرفان

من کبعهء گمگشته گانم
آمالِ عواطفِ عاشقانم

نوشداروی زخمهای آوارهگانم
اِنعکاسِ پیوند به جهانم

تا که سیمرغ را یاد کردم
از کژمنشان خود را رها کردم

دل به وفای خود سپردم
فردوس فلک در خود بسفتم

تا کمی در خود آرام گرفتم
به اِبراهیم تا محمد چنان بگفتم

گر من رسوای جهان باشم چه باک
جزء وصل به ایران قدیم نخواهم ز خدا

سنگِ رام و سروش را زنم بر سینه
این ارث من است از وطنِ دیرینه

عاشقم آرزوی وصل بخْرمدینان دارم
زیرِ خاکستر خود آتشی بس عظیم دارم

آتس این عشق در من دو باره شُعله گرفته
زگرمای آن جانِ تازه در من دمیده

شعلهء این عشق در چشمانِ من
هم چو برقی بر زند در اطرافِ من

هر که این آتش را باشد توان
یار من باشد چو رخشِ خوش خرام

08.01.2014
Siavash Mostaghimi


0 Kommentare:

Kommentar posten

Abonnieren Kommentare zum Post [Atom]

<< Startseite